تبلیغات
ایران نیوز - دروغ های مادرم
 
ایران نیوز
من از آن ایران ایران از آن من
دوشنبه 14 بهمن 1392 :: نویسنده : Kavir Iran


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت وقدری بزرگترشدم.مادرم کارهای منزل راتمام می‎کردوبعدبرای صیدماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تارشد ونموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

بقیه در ادامه مطلب...

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎کند.ندا دردادم که،"مادر بیا به منزل برگردیم؛دیروقت است وهوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:
"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

به روزآخر سال رسیدیم ومدرسه به اتمام می‎رسید.اصرارکردم که مادرم بامن بیاید.من وارد مدرسه شدم واوبیرون،زیرآفتاب سوزان،منتظرم ایستاد.موقعی که زنگ خوردوامتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:
"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

بعد ازدرگذشت پدرم،تأمین معاش به عهده مادرم بود؛بیوه ‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء اوقرار گرفت.می‏بایستی تمامی نیازهارا برآورده کند.زندگی سخت دشوار شدومااکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد.وقتی مشاهده کردکه وضعیت ماروزبه روزبدترمی‏شود،به مادرم نصیحت کردکه با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:
"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

ارسـال جدیـدتـرین مطالـب، اخبـار و سـوژه های داغ اینتـرنتی هر شـب به ایمیـل شما

[اینجـا کلیـک کنیـد و رایـگان عضـو شویـد]

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

درس من تمام شدوازمدرسه فارغ‎ التّحصیل شدم.براین باوربودم که حالاوقت آنست که مادرم استراحت کندوتأمین معاش رابه من واگذارنماید.سلامتش هم به خطرافتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زودسبزی‎های مختلف می‏خریدوفرشی درخیابان می‏انداخت ومی‏فروخت.وقتی به او گفتم که این کار را ترک کندکه دیگروظیفه من بداندکه تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:
"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم.یک شرکت آلمانی مرابه خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شدوبه معاونت رئیس رسیدم.

احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسرخوشبختی بود.به سفرها می‏رفتم.با مادرم تماس گرفتم ودعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:
"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."
و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

مادرم پیرشدوبه سالخوردگی رسید.

به بیماری سرطان دچارشدولازم بودکسی ازاومراقبت کندو درکنارش باشد.امّاچطورمی‏توانستم نزداو بروم که بین من و مادرعزیزم شهری فاصله بود.همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.دیدم بربستربیماری افتاده است.وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی برلب آورد.درون دل وجگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون رامی‏سوزاند.سخت لاغرو ضعیف شده بود.این آن مادری نبودکه من می‎‏شناختم.اشک ازچشمم روان شد.امّا مادرم درمقام دلداری من بر آمد و گفت:
"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

وقتی این سخن را برزبان راند،دیدگانش را برهم نهادودیگرهرگزبرنگشود.جسمش ازدردورنج این جهان رهایی یافت.
این سخن را باجمیع کسانی می‎گویم که درزندگی ‎ازنعمت وجودمادربرخوردارند.این نعمت راقدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
این سخن رابا کسانی می‎گویم که ازنعمت وجودمادر محرومند.همیشه به یادداشته باشیدکه چقدر به خاطر شما رنج و دردتحمّل کرده است وازخداوندمتعال برای او طلب رحمت وبخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خودفرماهمانطورکه مراازکودکی تحت پرورش خود قرار داد






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396 11:55 ب.ظ
Hi there to every one, the contents existing at this website are genuinely awesome for people knowledge, well, keep up the nice work fellows.
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:15 ب.ظ
I love looking through a post that can make men and women think.
Also, thanks for allowing for me to comment!
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:50 ب.ظ
Hi there, I discovered your web site via Google whilst searching for a similar subject, your web site came up, it appears to be like good.
I have bookmarked it in my google bookmarks.
Hello there, simply was alert to your weblog through Google, and located that it is really informative.
I'm going to watch out for brussels. I'll be grateful for those who continue this in future.

Lots of other people will probably be benefited from your writing.
Cheers!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 08:49 ب.ظ
Hi, i read your blog from time to time and i own a similar one and i was just curious if you get a lot of
spam comments? If so how do you reduce it, any plugin or
anything you can suggest? I get so much lately it's driving me mad so any support is very
much appreciated.
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 07:16 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my
kids. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and
said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed
the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her
ear. She never wants to go back! LoL I know this is entirely off topic but I had to tell someone!
جمعه 18 فروردین 1396 07:27 ب.ظ
What's up everyone, it's my first visit at this web page, and article is
really fruitful in favor of me, keep up posting such
articles.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :